بنام خدا
نگاهي كوتاه به زندگي
پيامبر اسلام
شب از نيمه گذشت؛نسيم لذ ّت بخشي سرزمين حجازرا فراگرفت.فقط آمنه بيدار بود.دردي را كه درانتظارش بود احساس كرد...
ناگهان چندبانوي ناشناس ونوراني رادراتاق خويش ديد كه بوي خوشي از آنان به مشام
مي رسيد.متحيّربودكه اينان كيستندوچگونه ازدرب بسته داخل شده اند؟!
طولي نكشيد كه نوزاد عزيزش به دنيا آمد به اين ترتيب ديدگان آمنه از سحرگاه هفدهم ربيع الاوّل سال عام الفيل به ديدن فرزندش روشن شد.
محمّد(ص)به دنيا آمدو همراه باولادت او حوادثي درآ سمان وزمين ومخصوصا ً در مشرق زمين كه مهدتمدّن آن روز بود پديدارگرديد.
اين نوزاد با يستي آداب و رسوم كهنه وخرافي
ملـّت ها را در هم بكوبد وزنگ بيدار باش به صدا درآورد كاخ انو شيروان آ ن شب لرزيد وچهارده كنگره ي آ ن فرو ريخت وآتشگده فارس كه شعله هاي آن هزارسال زبانه مي كشيد به يك باره خا موش شود و در يا چه ي ساوه خشكيد . ومنطقه ي عظيم ديگري رابيدارساخت.!
حليمه دايه ي محمّد(ص)
اعراب رسم داشتن كه كودكان خويش راپس ازتولدبه دايه اي در ميان قبايل اطراف شهرمي سپردندتاهم در هواي آزادودرمحيط طبيعي صحراپرورش يابد...
به اين منظوروهمچنين اينكه آمنه مادر محمّد(ص)براي تغذيه ي فرزندش شيرنداشت،قبل ازبه دنياآمدن محمّدپدرش«عبدالله»دربازگشت ازسفرشام درمدينه درگذشته بود،«عبدالمطلـّب»پدربزرگ اوسرپرستي محمّدعزيزرابه عهده گرفت.
ايشان به فكرافتادكه بايدبانويي محترم ومطمئن براي نگهداري محمّد(ص)استخدام كند.پس از تحقيق «حليمه»راكه از قبيله« بني سعد »قبيله ا ي كه به شجاعت و معروف بودندرا انتخاب كند حليمه خانواده ي فقيري بودند، محمّد(ص ) از سينه ي هيچ كدام از افراد قبايل شير نخورد به جز حليمه محمّد (ص) در شش سا لگي مادرش را كه براي ديداربستگان خود وشايد زيا رت قبر شوهرش «عبدالله» به مدينه رفته بود در محلـّه به نام «ابواء» ازدست داد .
گفتارو كردار دوران كودكي آ ن حضرت او رااز ساير كودكان ممتاز مي ساخت «ابوطالب»
عموي محمّد( ص )مي گفت : هرگزآن حضرت دروغ نمي گفت وكار نا شا يست انجام نمي داد نه بي جا مي خنديد و سخنان بيهوده نمي گفت وبيشترتنها بود.
قبل از اين كه كه«محمّد»به پيامبري برسد؛زاهدي گوشه گيردرصومعه اي، به نام« بحيرا»روزي ديدكارواني به «بصري»نزديك مي شودوتكه ابري بالاي سرآن هاسايه افكنده وهمراه آنان حركت مي كند.به پيشكارخودگفت:بروبه آنان بگوامروزهمه ي شما ميهمان من هستيد.
اهل كاروان به جزء محمّد(ص)كه مراقب اثاثيه بود آمدند.
«بحيراي» يهودي ديد ابربرجاي خودايستاده وحركت نمي كند.
پرسيد:آيا همه ي افراد آمده اند؟
گفتند:آري!به جزجواني كه از نظرسن ازهمه كوچكتراست.
بحيراگفت:به اوهم بگوييدبيايد.
ايشان آمد!ابرهم با او درحركت آمد!
«بحيرا»به «ابوطالب»عموي محمّْد(ص)گفت:اگرآن چه من ديدم يهوديان ببينندايشان رانابودخواهندساخت !
ابوطالب پرسيد:چرا؟
«بحيرا»گفت:ايشان شخصّيت بزرگي است اودر آينده پيامبرخواهدبودوفرشته ي وحي بر اوفرودخواهدآمد.
«ابوطالب» گفت:خدا ايشان راازشّردشمنان ويهوديان محافظت مي كند!.
محمّد(ص)در جواني مشغول چوپاني بود.دراين سن در نزدمردم به صفاتي چون جوانمردي ، خوش خلقي، بزرگواري ، همسايه داري برد باري ، راست گويي وامامت داري مشهور بودهمه به ايشان محمّد امين مي گفتن ايشان در سن 25 سالگي« خديجه» كه زني ثروتمند بود به محمّد (ص) پيشنهاد از دواج داد و محمّد ( ص) پذيرفت . خديجه 25 سال از بهترين سال هاي عمر خود را با محمّد( ص )گذراند.
محمّد( ص )از اين ازدواج صاحب 6 فرزند شد 2 پسر به نام« قاسم» و« طاهر»كه در همان دوران كودكي در مكّه مردند و4 دختر به نام « رقيّه » «زينب »« ام كلثوم»و«فاطمه »(س) كه بر جسته ترين آنها بود.
«خديجه» اوّلين زني بودكه به محمّد( ص) ايمان آورد ودر سال دهم بعثت از دنيا رفت .
محمّد( ص) به غار «حرا» مي رفت ودر آ ن جا مشغول عبادت مي شد در آن زمان مردم حجاز بسيار خرافاتي و جاهل بودند . محمّد ( ص) روزي در كوه حرا بود كه نا گهان « جبرئيل »فرشته ي وحي بر او پديدار شد وگفت : بخوان " .........
محمّد( ص) گفت : چه بخوانم «جبر ئيل» گفت: بخوان اي محمّدو بار سوّم جبرئيل تكرار كرد : بخوان به نام پروردگارت كه آفريدانسان را از خون بسته شده .................
حضرت محمّد( ص) در سن40 سالگي از طرف خداوندتوسّط «جبرئيل» به پيامبري رسيد.
به دستور خدا وند وبراي درامان ما ندن از شرّدشمنان 3سال مردم را به طور مخفيانه به دين اسلام دعوت مي كرد.
به فرمان خدا وند تصميم گرفت دعوت خودرا علني وآ شكار سازد .
براي علني ساختن دعوت مردم به يكتاپرستي درابتدا به «علي» فرمود :غذايي تهيّه كند وخويشاوندانش كه تقريباً چهل نفربودند،دعوت نمايد.
ايشان غذاراآماده نمود وهمه ي آنان را دعوت نمود وهمگي حاضر شدند.آنگاه غذايي را كه خيلي كم بود آورد وتمام چهل نفر آن را خوردند وسير شدندوچيزي از آن كاسته نشد.
آنگاه ايشان خطاب به جمع حاضر فرمود:اي پسران عبدالمطلـّب خداوندمرا برانگيخته تا شمارابه سوي او بخوانم ،خداوند مرا بيم دهنده وبشارت دهنده براي شما قرارداده است مسلمان شويد وازمن پيروي كنيد كه به سعادت خواهيد رسيد،من خيردنياوآخرت شمارا مي خواهم ،كدام يك از شما مرا دراين امرياري مي كنيد؟
هيچ كس پاسخ نداد،تنها علي كه سن او ازهمه كمتر بود به پا خاست وگفت :اي پيامبر خدا،من يارتو هستم.
حضرت محمّد (ص)علي را نشاند وهمان گفتاررا سه بار تكرار كردولي به جزعلي (ع)كسي به او پاسخ نداد،آنگاه حضرت محمد (ص)اشاره به علي كردوگفت:
اين برادر ،وصي وجانشين من در ميان شماست ،به سخنان او گوش كنيد واز وي پيروي كنيد.
به اين ترتيب زمينه ي تبليغ علني مردم آماده گرديدوآن حضرت با پشتكارخستگي ناپذير،پرچم اسلام را به اهتزاز در آورد.
به فرمان خدا وند تصميم گرفت دعوت خودرا علني وآ شكار سازد .
راه كوه صفا را در پيش گرفت وبه بلند ترين قسمت آن رسيد در آن جا ايستاد وبا صداي بلند رسالت خودرا اعلام كرد .
ابولهب باحضرت محمّد( ص)مخالفت كرد وبه پيامبر نا سزا گفت : در اين زمان خدا وند در مذمّت او سوره ي« تبّت» را نازل كرد.
حضرت محمّد(ص)بيست وسه سال مردم را به دين اسلام وآيين يكتاپرستي دعوت كرد ودر اين راه رنج ومشقـّت فراواني كشيد.
بادشمنان اسلام ومسلمانان جنگ هاي زيادي كرد وبراي درامان ماندن ازدست دشمنان مجبور شدهجرت كند وزمان هجرت حضرت از مكـّه به مدينه تاريخ ما مسلمانان قرار دادند.
ودرسن شصت وسه سالگي ما مسمانان را عزادار كرد.
تهيه كننده : ميلاد اسماعيلي
سلام به آموزگار خوبم خانم چوپاني :من در خانه امتحان رياضي كار كرده ام تا در امتحان رياضي موفق
شوم و نمره بيست بگيرم تا پدر و مادرم از دست من راضي باشند .