طرف توی يه مانور از هواپيما با چتر ميپ ميگه : خب خدا رو شکر که اين فقط يه مانوره !!!

معلم : بگو ببينم ، تيمور لنگ چه طور به حكومت رسيد ؟

 

 

 دانش آموز : آقا اجازه، لنگ لنگان !

 

:: هرگز نفهمید ...

 

 

شير نری دلباخته‏ ی آهوی ماده شد .

 

 

 شير نگران معشوق بود و مي ‏ترسيد بوسيله ی

 

 

 حيوانات ديگر دريده شود. از دور مواظبش بود ...

 

 

 پس چشم از آهو برنداشت تا يک بار كه از دور او را مي نگريست ،

 

 

 شيری را ديد كه به آهو حمله كرد . فوری از جا پريد و

 

 

 جلو آمد ديد ماده شيری است . چقدر زيبا بود ، گردنی

 

 

 مانند مخمل سرخ و بدني زيبا و طناز داشت . با خود گفت :

 

 

 حتما گرسنه است. همان جا ايستاد و مجذوب زيبايی ماده شير شد .

 

 

 و هرگز نديد و هرگز نفهميد که آهو خورده شد .