طرف توی يه مانور از هواپيما با چتر ميپ ميگه : خب خدا رو شکر که اين فقط يه مانوره !!!
معلم : بگو ببينم ، تيمور لنگ چه طور به حكومت رسيد ؟
دانش آموز : آقا اجازه، لنگ لنگان !
شير نری دلباخته ی آهوی ماده شد .
شير نگران معشوق بود و مي ترسيد بوسيله ی
حيوانات ديگر دريده شود. از دور مواظبش بود ...
پس چشم از آهو برنداشت تا يک بار كه از دور او را مي نگريست ،
شيری را ديد كه به آهو حمله كرد . فوری از جا پريد و
جلو آمد ديد ماده شيری است . چقدر زيبا بود ، گردنی
مانند مخمل سرخ و بدني زيبا و طناز داشت . با خود گفت :
حتما گرسنه است. همان جا ايستاد و مجذوب زيبايی ماده شير شد .
و هرگز نديد و هرگز نفهميد که آهو خورده شد .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۸۷ ساعت 18:57 توسط خانم چوپانی آموزگار کلاس سوم1
|