حافظ
درباره ی حافظ بدانیم
حافظ مانند مولوی دراثنای قرن منسوب به خود زیسته و مرده است و کمتر به خاطرمی رسد سخنور نامدار دیگری که ستاره ی تابان افق قرن خود شمرده شود. در این اختصاص و انحصار بتواند با حافظ شریک امتیازباشد. حافظ با سرودن شعر شیدایی مانند این غزل :
" ساقی حدیث سرو وگل ولاله می رود... " که در اثنای آن به حضور خود در مجلس جشن و سرور نوروز سلطان غیاث الدین اظهار اشتیاق می کند وبه موازات آن وجود غزلی عربی از او در همین زمینه و زمان به خوبی نشان می دهد که میان 736 و 738 که دو حد حکومت و زندگانی کوتاه سلطان غیاث الدین کیخسرو باشد. شاعر بایستی در دهه ی سوم زندگی خود باشد چه آثار شور جوانی و روانی طبع و ذوق استفاده از جوانی و تهیدستی و میل به ارتباط یا اشتیاق به دستگاه شاهانه از سخن او به خوبی استنباط می شود.
وقتی پسر بزرگ محمود شاه انجو سلطان مسعود شاه که از 736 تا 741 بر فارس استیلا یافت حافظ در قطعه ای که اشاره به غلبه مسعود بر وابستگان حکومت ایلخانی در شیراز دارد از مسعود شاه و سرکرده سپاه او شاه سلطان جاندار طوری اسم می برد که می توان از خلال آن به آغاز دوران شاعری حافظ در حدود 738 پی برد.
"خسروا دادگرا شیردلا بحرکفا
ای جلال تو به انواع هنر ارزانی
همه افاق گرفت و همه اطراف گشاد
صیت مسعودی وآوازه ی شه سلطانی"
وجود خطاب "ای جلال تو" در آغاز مصراع دوم از بیت اول دلالت دارد بر این که مخاطب شاعر جلال الدین مسعود شاه انجو بوده که از 738 تا741 در فارس کرو فری داشت واین قطعه بعد از غلبه مسعود شاه بر پیر حسین چوپانی در740 و تصرف شیراز و بازگشت مسعود به شیراز در ستایش و مطالبه ی خسارت از مسعود شاه سروده شده است.
این قطعه سندی است بر این که در سال 740 حافظ سه سال بوده که در دستگاه مسعود شاه به کار شاعری و شاید قرآن خوانی هم اشتغال داشته است.
"چهل سال رنج و غصه کشیدم و عاقبت
تدبیرما به دست شراب دو ساله بود"
حافظ این غزل را حدود سال 754 هجری باید در توضیح و تفسیر وضع ناگوار شاه شیخ
ابو اسحق سروده باشد که در برابر امیر مبارز مظفری عنان صبر و استقامت را از کف داده بود و برای آرامش خاطر دست به دامن شراب دو ساله زده و شب و روز خود را به میگساری می گذراند و گویی از زبان شعر حافظ چنین وصف الحال خود می کرد
"از دست برده بود خمار غم سحر
دولت مساعد آمد ومن درپیاله شد
بر آستان میکده خون می خورم مدام
روزی ما ز خوان قدر این نواله شد"
که اشاره به شکلتهای متوالی در مبارزه با امیر مبارز دارد.
و در آخر می سراید :
دیدیم شعر دل کش حافظ به مدح شاه
یک بیت از این قصیده به از صد رساله بود
که اشاره به نظم قصیده ای جامع و شامل در مدح شیخ ابواسحق می کند از سه قصیده ای که حافظ در مدح شاه ابواسحق و شاه شجاع و شاه منصور دارد آن قصیده ای که به مطلع "سپیده دم که صبا بوی لطف جان گیرد" در مدح شاه شیخ ابواسحق است و مراجعه به آن نشان می دهد که آن قصیده همان قصیده مقصود شاعر در بیت غزل مزبور است.
"اگر چه خصم تو گستاخ میرود ولی
تو شاد باش که گستاخیش چنان گیرد
که هرچه در حق این خاندانت دولت کرد
جزایش در زن وفرزند و خان مال گیرد"
مضامین این ابیات بطور کلی حکایت ازوضع و حال نا مطلوبی می کند که حدود 754 برای شاه اسحاق پیش آمده بود واو خود را به مستی و وقتگذرانی مشغول کرده بود و خواجه حافظ که نسبت به شاه مزبور دلبستگی شاعرانه ای داشت در عین تاثر نمی خواست او را از راه سرزنش آزرده خاطر سازد بلکه او را به صبر واستقامت وپایداری دعوت می کند.
حافظ در شیراز بدنیا آمد. در این شهر زندگی خود را گذراند و با غالب افراد صاحب اسم ورسمی که از شیراز به مقام شاه و وزیر و امیر و عالم و قاضی رسیده بودند آشنایی و ارتباط داشت و غالب حوادث مهمی که در اثنای این قرن در ایران رخ
می داده با عکس العمل شعری او مواجه می شده است و در کتاب های تاریخ ضمن نقل هر اتفاق تاریخی شعر حافظ را به عنوان شاهد ذکر می کرده اند:
در قتل عام خوارزم به دست تیمور وسپاهیانش که حادثه ای بس دردناک بود این بیت حافظ در غزل معروف:
"سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
جوابم گفت واشق شد به الطاف خداوندی"
یا نیز از تنبیه شاه شجاع با این بیت :
"الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را بار پرس آخر کجا شد مهر فرزندی"
سرانجام غزل با این بیت محکم و موثر خاتمه می پذیرد که آینه نمودار سرگذشت و سرنوشت شهر خوارزم بوده است:
"به ترکان (یا چوپان) دل مده حافظ آن بی وفائی ها
که با خوارزمیان کردند ترکان سمر قندی"
همان بیتی که پس از تسلیم شیراز در 791 هجری به تیمور برای رفع شر انتقام او واعوان خونریزش ناگزیر بدین بیت
عامه پسند تغییر یافت:
"به شعر حافظ شیراز می کوبند و می رقصند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمر قندی"
در نسخه دیوان چهار، پنج هزاربیتی حافظ که مشتمل بر چند صد غزل و پنج قصیده و یک ساقی نامه و چندین قطعه کوتاه
می باشد . کمتر شاه و امیروکارگزاروفقیه وشاعر مشهوری در ایران قرن حافظ می توان سراغ کرد که به نحوی از آن یادی نشده باشد .در این میان شاه شیخ ابو اسحق از آل انجو و شاه منصوراز مظفریان بیش از برادران و.... در قلمرو فارس و یزد و کرمان و خوزستان و فرمانروایی داشتند مورد تحسین و تمجید حافظ قرار گرفته اند چنان چه گویی منظور و محبوب شاعر شیراز بوده اند . تنها کسب که از این میانه چندان مشمول عنایت او قرار نگرفت بلکه از او به تعرض هم یاد کرده . شاه یحیی مظفری بود که او را سزاوار تمجید و تعریف ندانست . شاه شجاع و رجال عصراو سهم فراوانی از سخن شیوا و شیرین حافظ را در دیوان او به خود اختصاص داده اند؛ ولی باید یاد آور شد همان زمانی که شاه شجاع در شیراز خوان نعمت گسترده بود, این افتخار تاریخ ادب از تنگدستی به جان آمده بود و می گفت :
"ما آزموده ایم در این بخت خویش
باید برون کشید از این در طه رخت خویش
ازبس که دست می گزم و آه می کشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
ویا چنین شکوه می کند :
" پدیدآمد رسوم بی وفایی نماند ازکس نشان آشنایی
برانداز فاقه پیش هر خسیسی کنون اهل هنر دست گدایی"
ویا می فرمود :
"چرا به یک نی قندش نمی خرند , آن کس
کرد صد شکر افشانی از نی قلمی
و عصر خویش را در سخن چنین نقاشی می کرد: قوت دانا همه از خون جگر می بینم
"ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است
اسب تازی شده مجروح به زیر پالان
طوق زرین همه در گران خر می بینم
سراسر زندگی اوپراز تنگدستی , قناعت و عزت نفس است ولی تعجب از این دارد که چرا قدرسخن او را نمی دانند