شعر
|
حکایت موش |
|
پیش موشکی بود در حوالی بلخ گشنه و گدا و ترس آلود شب به دنبال خرده نانی خشک تا سحر در عذاب و ماتم بود گر می آبید لقمه نانی خرد بر دهان میتپاندش آن را زود صبح ها به زیر پل می رفت تا شب آنجا به خواب می آسود یک شبی که زار و خسته و تلخ در پی لقمه نان خشکی بود دوستی ز یاوران قدیم چاق وفربه، قوی و چرب آلود حال زارش بدید و با او گفت تا کی این جا چنین به حال رکود می روی و رود شب و روزت در کثافات جوی و بستر کود حال من را ببین که این شکمم گشته از فربه گی ورم آلود روز ها خوراک مرغ و کباب می خورم کنار آن فس فود این چنین که حال و زور من است خود نباشد به جنت موعود موشک انگشت در دهانش ماند ای عجب ای رفیق راز آلود راز خود را عیان نما جانا تا در آیم از این ره نابود گفت با وی که با من آ و ببین رمز این تجارت پر سود ره ببرند هر دو تا با هم برگذشتند از سه چارتا رود تا رسیدند بر عمارتگاه ساختمانی خجسته و مسعود سر در آن نوشته با خط خوش اسم آن را به هیبت مشهود دودکش های گنده و خوب که از آن می دمید پرتو دود بوی دود و غذا و خوشحالی موشک از جا پرید و در شد زود راه مطبخ به پیش گرفت با خودش گفت صد درود و سرود دوره ی لاغری رسید به سر ای خدایا عجب زمانی بود در دلش شاکر از رفیق شفیق لیک ناگه رهش بشد مسدود مردکی با قیافه ی زشت چشم هایش به خصم و کبود در قفس کرد موشک ما را موشک از درد زجه ای بنمود نارفیقش به خنده گفتش آی این تجارت بود که دارد سود ابله این جا زمین شهداریست جمله شهداریان به موش عنود بسته ام من، یکی قراردادی تا کنم موشکان همه نابود این شکم که گشته چاق و بزرگ حاصل این فروش خوشگل بود موشک آواز غم سرود که آخ ای خوشا جوی و بستر پر کود ای شکم هان چه کردی باز دادی آزادگی من بر دود! مردک او را ببرد و بریخت رویش سه چار دانه کبود موشک آهسته بو نمود و بگفت آفرین باد بر سخاوت و بر جود شوخی ای بوده گفته ی یارم خنده زد بر تمام گفت و شنود ای شکم مژده که غذا آمد چیزکی شبیه دانه نخوود با خودش گفت اول این باشد بعد از آن هم غذای چرب آلود ابله، از دانه صاف و ساده بخورد ناگهان چرخ زد جهان وجود جان به جان آفرین خویشش داد مرده اش را به گربه دادن زود! |