غنچه صبح كه وا ميشه
هي گلها رو بو مي كنه
رفتگر از خواب پا مي شه
زمين رو جارو مي كنه
با چهره خندون و شاد
از برگ خشك و گرد و خاك
از خونه اش بيرون مياد
كوچه هارو مي كنه پاك
گلها سلامش مي كنند
مي كنه جوها رو تميز
و احترامش مي كنند
از آشغال درشت وريز
يك حلزون،تپل،مپل
كاج و چنار و نارون
سر ميخوره از روي گل
درخت تو،درخت من
پشت سرش يه برگ ليز
با دست او آب مي نوشن
تميز مي شه،خيلي تميز
يه پيرهن نو مي پوشن
مي پوشه يك لباس كار
با زحمت رفتگرا
مي خنده مانند انار
تميز مي شه دنياي ما
*******************************************
باز خاله سوسکه امروز قهره با آقا موشه
صبح تا غروب یک کلوم حرف نزده با موشه
موش تو اتاق نشسته ساکت و غم گرفته اس
نداره هیچ حوصله دلش یه کم گرفته اس
میخواد بگه به سوسکه چرا تو قهری با من؟
دلم برات تنگ شده بیا با من حرف بزن!
یک دفعه خاله سوسکه اخماشو وا میکنه
آهسته از زیر چشم به موش نگا میکنه
یواش میگه کلید کو تو اونو بر نداشتی؟
میخنده آقا موشه زود میگه :آشتی آشتی
صبح تا غروب یک کلوم حرف نزده با موشه
موش تو اتاق نشسته ساکت و غم گرفته اس
نداره هیچ حوصله دلش یه کم گرفته اس
میخواد بگه به سوسکه چرا تو قهری با من؟
دلم برات تنگ شده بیا با من حرف بزن!
یک دفعه خاله سوسکه اخماشو وا میکنه
آهسته از زیر چشم به موش نگا میکنه
یواش میگه کلید کو تو اونو بر نداشتی؟
میخنده آقا موشه زود میگه :آشتی آشتی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۸۷ ساعت 23:5 توسط خانم چوپانی آموزگار کلاس سوم1