مسابقه ی کتابخوانی از کتاب داستان راستان اثر : معلم شهيد مرتضي مطهري
رسول اكرم و دو حلقه جمعيت
رسول اكرم (ص) وارد مسجد مدينه شد، چشمش به دو اجتماع افتاد كه از دو دسته تشكيل شده بود، و هر دسته اي حلقه اي تشكيل داده ، سرگرم كاري بودند. يك دسته مشغول عبادت و ذكر و دسته ديگر به تعليم و تعلم و ياد دادن و يادگرفتن سرگرم بودند، هر دو دسته را از نظر گذرانيد و از ديدن آنها مسرور و خرسند شد. به كساني كه همراهش بودند رو كرد و فرمود : اين هر دو دسته كار نيك مي كنند و بر خير و سعادتند.آنگاه جمله اي اضافه كرد لكن من براي تعليم و دانا كردن فرستاده شده ام پس خودش به طرف همان دسته كه به كار تعليم و تعلم اشتغال داشتند رفت و در حلقه آنها نشست.
مردي كه كمك خواست
به گذشته پر مشقت خويش مي انديشيد ، به يادش مي افتاد كه چه روزهاي تلخ و پرمرارتي را پشت سر گذاشته ،روزهايي كه حتي قادر نبود قوت روزانه زن و كودكا ن معصومش را فراهم نمايد.با خود فكر مي كرد كه چگونه يك جمله كوتاه – فقط يك جمله – كه در سه نوبت پرده گوشش را نواخت ، به روحش نيرو داد و مسير زندگاني اش را عوض كرد، و او و خانواده اش را از فقر و نكبتي كه گرفتارآن بودند نجات داد.او يكي از صحابه رسول اكرم بود. فقر تنگدستي بر او چيره شده بود. در يك روز كه حس كرد ديگر كارد به استخوانش رسيده ، با مشورت و پيشنهاد زنش تصميم گرفت برود، و وضع خود را براي رسول اكرم شرح دهد ، و از آن حضرت استمداد مالي كند.با همين نيت رفت، ولي قبل از آنكه حاجت خود را بگويد اين جمله از زبان رسول اكرم به گوشش خورد :هر كس از ما كمكي بخواهد ما به او كمك مي كنيم، ولي اگر كسي بي نيازي بورزد و دست حاجت پيش مخلوقي دراز نكند، خداوند او را بي نياز مي كند. آن روز چيزي نگفت، و به خانه اش برگشت. باز با هيولاي مهيب فقر كه همچنان بر خانه اش سايه افكنده بود روبرو شد، ناچار روز ديگر به همان نيت به مجلس رسول اكرم حاضر شد آن روز هم همان جمله را از رسول اكرم شنيد.اين دفعه نيز بدون اينكه حاجت خود را بگويد به خانه خويش برگشت.و چون خود را همچنان در چنگال فقر ضعيف و بيچاره و ناتوان مي ديد براي سومين بار به همان نيت پیش رسول اكرم رفت باز هم لبهاي رسول اكرم به حركت آمد و با همان آهنگ كه به دل قوت و به روح اطمينان مي بخشيد همان جمله را تكرار كرد.اين بار كه آن جمله را شنيد اطمينان بيشتري در قلب خود احساس كرد .حس كرد كه كليد مشكل خويش را در همين جمله يافته است .وقتي كه خارج شد با قدمهاي مطمئن تري را ه مي رفت . با خود فكر مي كرد كه ديگر هرگز به دنبال كمك و مساعدت بندگان نخواهم رفت.به خدا تكيه مي كنم و از نيرو و استعدادي كه در وجود خودم به وديعت گذاشته شده استفاده مي كنم و از او مي خواهم كه مرا در كاري كه پيش مي گيرم موفق گرداند و مرا بي نياز سازد.با خودش فكر كرد كه از من چه كاري ساخته است؟ به نظرش رسيد عجالتاً اينقدر از او ساخته هست كه برود به صحرا و هيزمي جمع كند و بياورد و بفروشد .رفت و تيشه اي عاريه كرد و به صحرا و هيزمي جمع كرد و فروخت.لذت حاصل دسترنج خويش را چشيد.روزهاي ديگر به اينكار ادامه داد، تا تدريجاً توانست از همين پول براي خود تيشه و حيوان و ساير لوازم كار را بخرد. باز هم به كار خود ادامه داد تا صاحب سرمايه و غلاماني شد.روزي رسول اكرم به اورسيد وتبسم كنان فرمود:نگفتم،هركس از ما كمكي بخواهد ما به او كمك مي دهيم ، ولي اگر بي نيازي بورزد خداوند او را بي نياز ميكند.
خواهش و دعا
شخصي با هيجان واضطراب ، به حضور امام صادق (ع) آمد وگفت : درباره من دعا ئي بفرمائيد تا خداوند به من وسعت رزق بدهد، كه خيلي فقير وتنگدستم .امام گفت :هرگز دعا نمي كنم. مرد گفت : چرا دعا نمي كنيد؟امام گفت : براي اينكه خداوند راهي براي اين كار معين كرده است، خداوند امر كرده كه روزي را پي جويي كنيد و طلب نمائيد .اما تو مي خواهي در خانه خود بنشيني و با دعا روزي را به خانه خود بكشاني.
بستن زانوي شتر
قافله چندين ساعت راه رفته بود. آثار خستگي در سواران ودر مركبها پديد گشته بود. همينكه به منزلي رسيدند كه آنجا آبي بود، قافله فرود آمد . رسول اكرم نيز كه همراه قافله بود ، شتر خويش را خوابانيد وپياده شد. قبل از همه چيز ، همه در فكر بودند كه خود را به آب برسانند ومقدمات نماز را فراهم كنند.رسول اكرم بعد از آنكه پياده شد ، به آن سو كه آب بود روان شد،ولي بعد از آنكه مقداري رفت ، بدون آنكه با احدي سخني بگويد، به طرف مركب خويش بازگشت. اصحاب ويارانبا تعجب با خود مي گفتند آيا اينجا را براي فرود آمدن نپسنديده است ومي خواهند فرمان حركت بدهد؟چشمها مراقب وگوشها منتظر شنيدن فرمان بود.تعجب جمعيت هنگامي زياد شد كه ديدند همينكه به شتر خويش رسيد ، زانو بند را برداشت وزانوهاي شتر را بست ، ودو مرتبه به سوي مقصد اولي خويش روان شد.فريادها از اطراف بلند شد:(اي رسول خدا، چرا مارا فرمان ندادي كه اين كار را برايت بكنيم، وبه خودت زحمت دادي وبرگشتي ؟ ما كه با كمال افتخار براي انجام اين خدمت آماده بوديم.)در جواب آنها فرمود: (هرگز از ديگران در كارهاي خود كمك نخواهيد،و به ديگران اتكا نكنيد ، ولو براي يك قطعه چوب مسواك باشد.)
همسفر حج
مردي از سفر حج برگشته ، سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را براي امام صادق تعريف مي كرد، مخصوصاً يكي از همسفران خويش را بسيار مي ستود كه ، چه مرد بزگواري بود ما به معيّت چنين مرد شريفي مفتخر بوديم، يكسره مشغول طاعت و عبادت بود، همينكه در منزلي فرود مي آمديم او فوراً به گوشه اي مي رفت ، و سجّاده خويش را پهن مي كرد، و به طاعت و عبادت خويش مشغول مي شد. امام گفت : (پس چه كسي كارهاي او را انجام مي داد؟ كی حيوان او را تيمار مي كرد؟ مرد گفت : البته افتخار اين كارها با ما بود. او فقط به كارهاي مقدس خويش مشغول بود و كاري به اين كارها نداشت. امام صادق(ع) فرمودند:بنا براين همه شما از او برتر بوده ايد.