داستاني كوتاه از داستان هاي شيوانا                 

  شيوانا همراه كارواني راهي شهري دور شد.چند هفته كه از سفر گذشت

تعدادي دوره گرد بين راه به كاروان پيو ستند. كاروان سالار با ترديد آن ها  

پذيرفتبه شرطي كه با فاصله از كاروان حركت كنندودر استراحت گاه ها به  

مسافران كاروان نزديك نشوند.در ضمن به اهل كاروان هم سپرد كه مواظب

باشند خود يا همراه ها نشان با آن ها دمخور نشوند چون ممكن است آسيب

ببينند. يكي از مسافران كاروان زن و شوهر جواني بودند كه فرزند كوچكي

داشتند و مسافر يكي از شهرهاي طول مسير بودند.شيوانا متوجه شد كه

شوهر جوان گاه و بيگاه از همسر و فرزندش جدا مي شود و سراغ دوره

گرد ها ميرودو چند ساعت بعد مي آيد و هيچ نمي گويد.يك بار شيوانا به او

نزديك شدو گفت:"كاروان سالار مرد با تجربه اي است.وقتي مي گويد

مواظب دوره گرد ها باشيد حتما چيزي مي داند."مرد جوان گفت:"خودم

عقل و تدبير دارم و جانب احتياط را رعايت مي كنم.من آدم باهوشي هستم."

شيوانا تبسمي كرد وگفت:"پس به آن عقل و تدبيرت بگو هوش و عقل جمع

مي گويد از آن ها فا صله بگيريم .حتما حكمتي دارد."يك روز صبح خبر

رسيد كه دوره گرد ها نيمه شب از كاروان جدا شد ه اند و خبري از آن ها

نيست.ساعتي بعد زن جوان گريه كنان نزد كاروان سالار و شيوانا رفت آمد

گفت كه از نيمه شب شوهرش غيب شده و از او خبري ندارد.مردان كاروان

اطراف منزلگاه را گشتند و مرد جوان را در چاله اي يافتنددر حالي كه تمام

دارايي همراهش را برده بودند.مرد جوان را به استراحتگاه آوردند ووقتي

حالش بهتر شد شيوانا به او گفت:"چرا نصيحت بزرگ تر هارا گوش نكردي

و جان و مال خودت را به خطر انداختي؟"مرد جوان احتياط و مغرور و

متكبر گفت:"من آدم باهوشي هستم و بيشتر از همه ي شما احتياط و تدبير

داشتم.آن ها براي مدت كوتاهي غافلگيرم كردند و تدبيرم را چند دقيقه اي از

دست دادم و به اين روز افتادم ."شيوانا لبخندي زد و گفت:"نداشته را

نمي توان از دست داد.اگر تدبير داشتي اصلا سراغ آن ها نمي رفتي و

نزديكشان نمي شدي كه فرصت غافلگيري را به آن ها بدهي. بي جهت

داشتن چيزي كه مانع از افتادن تو به اين وضعيت مي شد را دعا نكن."