مال حرام

روزی بهلول در گوشه ی خرابه ای نشسته بود و نان خشکی می خورد یکی از درباریان شاه اورا دید وبرای شاه خبر برد .شاه که مشغول خوردن مرغ بریان بود کمی از غذایش را برای بهلول فرستاد . بهلول به اطرافش نگاهی کرد ومرغ بریان شده را جلوی سگی که در مقابلش واق واق می کرد انداخت تا از غذای حرام پادشاه نخورد!